خرید بک لینک
من برای اون حس خوبی که بهم دادی تا ابد مدیونتم

شاید تو هیچوقت نفهمی ...

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 9 تير 1398 ساعت: 0:26

این روزا اصلا حال و حوصله ی نوشتن تو وبلاگ رو ندارم ، ترجیح میدم به نوشتن تو دفتر خاطراتم ادامه بدم .

ببخشید که وقت نمی کنم به وبلاگ هاتون سر بزنم ؛ دوست تون دارم دوستان خوب نادیده ام

محدثه ، نیکلی ، ساناز ، هیچ او ، ایمان ، پسربچه ی سی ساله ، سید کمیل

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 9 تير 1398 ساعت: 0:26

چرا یه دفعه همه چیز تغییر میکنه ؟

بعضی وقت ها وقتی همه چیز خوبه ، یه اتفاق مثل پتک به سر آدم میخوره ...

از اون بدتر ، حالت بلاتکلیفی ای هست که به وجود میاد ، یه جور نگرانی که حالا آخرش چی میشه

کاش چیز نگران کننده ای نباشه...

فقط همین

............. ...

الان حالم دقیقا مصداق این بیت هست :

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

حال همه خوب است من اما نگرانم

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 9 تير 1398 ساعت: 0:26

امشب از آن شب های دلتنگیست...

......

همصحبتم بودی اما نبودی

شاید اگر گذشته بود ، همه چیز جور دیگری بود ، شاید ...

این درد دلیلی شد تا برای چند دقیقه باشی

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 9 تير 1398 ساعت: 0:26

سعدی چو جورش می بری نزدیک او دگر مرو ...!.

چشم حتما ، دیگه هیچوقت نمیرم

و این چقدر خوبه برام

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 9 تير 1398 ساعت: 0:26

چقدر این لحظه های آخر دوران دانشجویی سخته

امروز هوا ابریه و چقدر دلگیره ، آخرین جمعه ای هست که توی این شهرم ، چه حس غریبی ...

این روزهای آخر غم نداره ، حزن داره ! درسته که غم و حزن هم معنی هستن اما حزن بار این حس رو بیشتر میتونه به دوش بکشه...

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 9 تير 1398 ساعت: 0:26

صفحه بندی