شاید تو هیچوقت نفهمی ...
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری
ببخشید که وقت نمی کنم به وبلاگ هاتون سر بزنم ؛ دوست تون دارم دوستان خوب نادیده ام
محدثه ، نیکلی ، ساناز ، هیچ او ، ایمان ، پسربچه ی سی ساله ، سید کمیل
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری
بعضی وقت ها وقتی همه چیز خوبه ، یه اتفاق مثل پتک به سر آدم میخوره ...
از اون بدتر ، حالت بلاتکلیفی ای هست که به وجود میاد ، یه جور نگرانی که حالا آخرش چی میشه
کاش چیز نگران کننده ای نباشه...
فقط همین
............. ...
الان حالم دقیقا مصداق این بیت هست :
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است من اما نگرانم
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری
......
همصحبتم بودی اما نبودی
شاید اگر گذشته بود ، همه چیز جور دیگری بود ، شاید ...
این درد دلیلی شد تا برای چند دقیقه باشی
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری
سعدی چو جورش می بری نزدیک او دگر مرو ...!.
چشم حتما ، دیگه هیچوقت نمیرم
و این چقدر خوبه برام
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری
چقدر این لحظه های آخر دوران دانشجویی سخته
امروز هوا ابریه و چقدر دلگیره ، آخرین جمعه ای هست که توی این شهرم ، چه حس غریبی ...
این روزهای آخر غم نداره ، حزن داره ! درسته که غم و حزن هم معنی هستن اما حزن بار این حس رو بیشتر میتونه به دوش بکشه...
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری